
خدايا امشب زيباترين سرنوشت را براي عزيزي که اين نوشته را ميخواند مقدر کن
خدايا بهترين روزگاران را برايش رقم بزن واو را در تماني لحظات در ياب مبادا خسته بيمار افتاده ويا غمگين شود
دلش را سرشار از شادي کن و آنچه را که به بهترين بندگانت عطا ميکني به او نيز عطا کن
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام

ريحانه عزيزم
الان که دارم اين مطلبو مينويسم شما خوابيدي و الان ساعت 2:48 دقيقه صبح 90/05/30 هستش
عزيزم خيلي شيطون شدي از صبح که بيدار ميشي تا شب يکسره مشغول بازي
و ورجه وورجه ايي
الان هم که خوابيدي
به لطف ديفن هيدرامينه
تا کوچيکتر بودي شب تا صبح بيدار بودي الان هم که يکم بزرگتر شدي تا دير وقت بيداري من اصلا خوش شانس نيستم وقتي وبلاگ ني ني هاي ديگه رو ميخونم که ماماناشون از خاطراتشونو ميگن مخصوصا در مورد خواب ني ني هاشونو يه جوري ميشم
دلم ميخواست منم حس اونارو ميداشتم وقتي ميگن که ني نيمون اونقدر خوش خوابن که حتي موقع حموم دادنش توي حموم خوابشون میبره منم دلم ميخواست تو اينجوري بودي اما حسرت از اينکه لااقل بعد از حموم دادنت 1 ساعت يکسره بخوابی
اما هر چي هست بازم خدارو شکر ميکنم و عاشقانه دوستت دارم 
مادر شدن که کم الکي نيست عسلي مامان 


برچسب:
نویسنده: مامانش

ریحانه که چند وقتیه یاد گرفته میگه بابا ماما حسابی خودشو تو دل بابایشش
جا کرده و هی از طرف باباییش قربون صدقه میره

چند وقته پیش که از مهمونی برمی گشتیم مثه روال همیشه من ریحان عسلیو گذاشتم زمین و اسباب بازیهاشو دادم دستش تا بتونم لباسامو در بیارم همینطور که داشت بازی می کرد
از خودش صداهای عجیب در میآورد و هی میگفت bay bay bay _ bi bi bi bi
بعداز اون هم گفت baby
من وبابایی به هم یه نگاهی کردیمو بعد بابایی گفت چی ریحانی ریحانه دوباره تکرار کرد baby دیگه بابایی رو کجا میدیدی
تورو بغلت کردو یه بوسه گنده ازت گرفتو خوشحال از اینکه ریحانیش میگه baby منم گفتم بچه ها تو این سن حرفا و صدا های نا معلومیو از خودشون در میآرن اما بابایی که قبول نمیکرد

برچسب:
نویسنده: مامانش

ریحانه
که الان اقتضای سنشه که کنجکاوی میکنه دست به همه چیز میزنه و دوست داره همه چیزو امتحان کنه

اینجا با کمک میز تلویزیون داره بلند میشه

من تا اونجایی که کار به جای باریک نکشه میذارم ریحانه بازی کنه
بعد از این که دیدم هی میشینه و هی خودشواز میز آویزون میکنه بلندش کردم و از اینجا دورش کردم

بعد که من دیگه نذاشتم از میز بلند شه اومد سراغ میز عسلی و از اینجا بلند شد و رفت سراغ قندون و قند و بقیه ماجرا لازم به گفتن نیستو عکس خودش گویای همه چیزه

قندو میبرد دهنش اما نمیتونست بذاره دهنش آخه قندا سایزشون واسه دهان کوچولوی ریحان عسلی ما بزرگه و ریحانی بعد از چند بار امتحان کردن بیخیال شد 

و سر قندونو آورد به طرف خودش
از اینجا هم خسته شد
و باز نشست و شروع کرد به چهار دستو پا رفتن به طرف آشپزخونه

تا رسید روی کاشی یه چند دقیقه ایی نشست 

اینجا هم داره مثلا منو دعوا میکنه وروجک
برچسب:
نویسنده: مامانش

وقتیکه ما
فهمیدیم که خدا قراره یه دختر چادر زری بهمون بده سر از پا نمیشناختیمو خیلی خوشحال بودیم
منو بابایی در جستجوی اسم زیبا و نیکو برای شما عزیزه مهربانم بودیم البته من قبل از اینکه بدونم جنسیت نی نیم چیه اسم هارو انتخاب کرده بودم و حتی به بابایی هم گفته بودم اما بابایی میگفت حالا بذار قطعی بشه جنسیتش بعدا در مورد اسمش فکر میکنیم![]()
تا اینکه جنسیتت معلوم شد
من اسمتو به بابایی گفتم اما بابایی گفت چون دختره و دخترم باباییه من اسمشو میذارم منم که این اسمو خیلی دوست داشتم و واقعا دلم میخواست این اسم اسم دخترم باشه به بابایی گفتم نه اسم دخترو من باید بذارم اسم پسرو شما از اونجاییکه نی نیمون دختره..............
خلاصه بابایی که دید باید تسلیم بشه دیگه حرفی نزد اما نمیگفت هم که این اسمو من میذارم آخه بابایی اسم انتخابیش نیوشا بود که من هم اصلا این اسمو دوست نداشتم ![]()
بابایی میگفت من اسمشو انتخاب کردمو میذاریم نیوشا من هم دیدم بابایی سر حرفش ایستاده و اصلا کوتاه نمیآد دیگه من هم بیخیال شدم و از بابایی هم خواستم حالا که اسم پیشنهادی منو نمیذاری پس لطفا سر زبونو اسمو ننداز بابایی هم قبول کرد اما ماه هشتم بارداری که بودم یه بار حرف از اسم گذاشتنت به میون اومد و بابایی گفت که اسمشو میذاریم ریحانه و منم خیلی خوشحال از اینکه .........
نی نی ما تا لحظه آخر هیچکس نمیدونست اسمش چی میشه وتا هر کی میپرسید میگفتیم هنوز معلوم نشده تا توی بیمارستان زمانیکه ریحان عسلی بدنیا اومد و منو آورده بودن توی اتاق جاری بزرگم ازم پرسد حالا اسمشو چی گذاشتید من با اون حالم که تازه منو از اتاق عمل آورده بودن گفتم ریحانه
دیدم یهو یه لبخندی
جاریم زدو گفت چه اسم زیبایی و از اونجایی که زایمان من یهویی شده بود و طبق تاریخی که دکتر داده بود زایمان نکرده بودم پس خبر اسم ریحانه از طریق جاریم به بقیه اعضای فامیل
داده شد و انگاری همه پسندیده بودن طوریکه جاریم
رفته بود در مورد اسم جستجو کرده بود و به همه گفته بود ریحانه اسم مادر امام رضاست و خیلی اسم قشنگیه البته ناگفته نماند که من فقط میدونستم که ریحانه یکی از القاب حضرت فاطمه (ع) هستش و بخاطر همین خیلی پافشاری میکردم که اسم دخترم ریحانه باشه
تا الان که:
مامانی:ریحان عسلی _ مامان مامان:کوفته خانم_ بابایی مامان:نون و ریحون
بابایی:ریحانی _ مامان بابا:آی جیران
خاله سودی:ریحانا
ریحان عسلی مارو به این اسم ها صدا میکنن
ریحانه
تو خونواده مادری دومین و در خونواده پدری بیستمین نوه هستش

برچسب:
نویسنده: مامانش
![]()
دیروز 90/05/26 یه لحظه رفتم توی آشپزخونه که آب بخورم شما هم داشتی با کنترل بازی میکردی یهویی صدای افتادن چیزی رو شنیدم تا نگاهت کردم دیدم نیستی
دویدم به طرفت دیدم
رفتی بین مبلها و ............![]()
من همیشه بالشت میذاشتم بین مبلها تا اونجا نری اما دیروز یادم رفته بودو شما هم از فرصت استفاده کافی برده بودی و رفتی سر وقت گلدون
من هم که همیشه دوربینم آماده به خدمته و این لحظه رو به تصویر در آوردم
تا خاله سودی و دوستای خوبه وبلاگیم ببینن



برچسب:
نویسنده: مامانش
امان از دست ریحان عسلی ما ![]()
عزیزم وقتی کوچیکتر بودی یکم بهتر به کارام میرسیدم الان که یکمی از قبل بزرگتر شدی به کارای خونه رسیدنم خیلی خیلی برام سخت شده مخصوصا جارو کشیدن 
قبلنا وقتی میخواستم جارو بکشم
میذاشتمت توی روروکتو تو هم با وجودیکه اولش از صداش میترسیدی اما خب تو روروکتت میموندی و زل میزدی به من و جارو کشیدنم
تا دوشنبه هفته پیش که خواستم جارو بکشم تا جارو رو روشن کردم از شدت صداش ترسیدیو زدی زیر گریه
و اصلا نذاشتی من به کارم برسم حتی بهش دست هم نمیزدی منم نمیتونستم بیخیاله جارو کشیدن
بشم مجبور شدم تورو تو بغلم بگیرمو به کارم برسم ناگفته نماند که یه حاله اساسی هم به کمرم دادم
تا دیروز 90/05/26 که خواستم جارو بکشم شما هم مشغول بازی
بودی منم بهت اعتنایی نکردمو جارو رو روشن کردم تا صداشو شنیدی یه تکونی خوردیو به من نگاه کردی منم که داشتم عکس العملتو میدیدم یه لبخند زدم
و تو هم یکم بیخیال شدی اما دست از بازی برداشتی و یه جا نشستیو به من و کار کردن با جارو نگاه کردی
این بار تو دست و پام میپیچیدیو میخواستی من بغلت کنم و کمتر از هفته پیش میترسیدی اما من بالاخره ابن بار بدون بغل کردن تونستم جارو
بکشم

بدون شرح!!!



برچسب:
نویسنده: مامانش

من(مامانی)
از بچگی عاشق لواشک و شکلاتم![]()
وقتیکه دیروز به کارام رسیده بودم و میخواستم فیلم نگاه کنم درحالیکه ریحان هم داشت بازی میکرد
لواشکمو برداشتم و اومدم پیش ریحان تا هم فیلم نگاه کنم هم حواسم به این وروجک
باشه اما امان از دست ریحان عسلی تا دید من دارم لواشک میخورم چشماش
گرد شدو هی می اومد به طرف من منم که داشتم فیلم میدیدم واسه اینکه ریحانی بذاره تمرکز داشته باشم یه تیکه کوچیک گذاشتم دهنش تا بیخیالم بشه
اما نه انگاری مزه کرده بودو به مزاجش خوش اومده بود دوباره میخواست منم مثه همیشه تسلیم شدمو دوباره یه تیکه اما بزرگتر از قبل دادم
من که مامانیش بودم به خاطر اینکه ترش بود نتونستم همه
رو بخورم اما .......

خوشحال از اینکه لواشک دادم که بخوره


داره با اون دوتا دندونای کوچیکش لواشکو تیکه میکنه


آخر و عاقبت
لواشک دادن به ریحان عسلی

برچسب:
نویسنده: مامانش
تو این پست میخوام از پیشرفتهات بگم

وقتی از خواب بیدار میشی
و میبینی مامانی خوابیده خودتو به مامانی میرسونی و میآی مامانیو بیدار میکنی
عزیزم الان یه چند وقتیه که همه چیزو میگیری تا بلند بشی
اینجا خودتو به میز تلویزیون رسوندی
و میخواستی عکساتو برداری که بذاری دهنت که
مامانی رسید و ........

کافیه شما چهار دستو پا بری
و من روی مبل یا صندلی نشسته باشم زود خودتو به من میرسونی پاهای منو میگیریو بلند میشی 
دیگه گوش شیطون کر کمتر غریبی میکنی
امروز دیدم که از روی بلندی آشپزخونه رد شدی آخه قبلا نمیتونستی

علاقه زیادی به بازی کردن با کنترل داری ![]()
پیشرفتای بدتم:
وقتی میبرمت حموم و میذارمت توی وان
اصلا دلت نمیخواد توی وان باشی و زود گریه میکنی
دیگه با اسباب بازی و عروسکات بازی نمیکنی و یه چند وقتیه که میبینم علاقه عجیبی به بازی کردن
با بطری آب یا نوشابه داری

وقتی چیزی روی میز بود دست نمیزدی اما الان ......

امان از وقتی که بخوام لباساتو یا پوشکتو عوض کنم میزنی زیر گریه و اصلا نمیذاری درست و حسابی لباس تنت کنم یا پوشکتو عوض کنم
برچسب:
نویسنده: مامانش

سلام به همه ی دوستای خوبم
این روزا ریحان جونی پشت سر هم افطاری دعوت میشه
دیشب هم خونه آخرین عموی ریحان دعوت بودیم خوش گذشت اما این ریحان عسلی ما خیلی ناآروم بود
همش میخواست بغل من باشه و بیتابی میکرد
باباییی هم یکم کار داشت و نتونستیم قبل از اذان برسیم و من هم نتونستم سر سفره دست نخورده افطار از ریحان عسلی عکس بگیرم

ریحانه قبل از رفتن به مهمونی

برچسب:
نویسنده: مامانش

دیروز ما افطاری خونه عمو مهدی بزرگترین عموی ریحان دعوت بودیم
هوا خیلی سرد بود البته واسه نی نی ها منم نتونستم از لباسهایی که زهرا واسه ریحانه آورده بود استفاده کنم و باید یه چیزی میپوشوندم که نی نیم سردش نشه


شاهکار بابای ریحان

برچسب:
نویسنده: مامانش
طفلی دخترم اینروزا که دیگه رسما چهار دستو پا میره
یه وقتایی میشه که تعادلش از دست میده همچین سرش میخوره زمین و گریه میکنه که دلم واسش ضعف میره خیلی خدا بهش رحم میکنه
دیروز میخواست با عجله چهار دستو پا خودشو برسون به کشوی میز تلویزیون که یهو دستش زیر بدنش گیر کرد و با صورت محکم خورد زمین آی آی گریه کردی
قوربون اشکات بشم
من قربون اون دل کوچیکت بشم
که تا وقتی میافتی و گریه میکنی میبرمت جلوی آیینه دیگه گریه ات بند میآد و شروع میکنی به خندیدن
قوربون اون مرواریدات بشم وقتی میخندی پیدا میشن

اینا همه نمونه های کوچیکی از کارای ریحان عسلی ماست

در حال باز کردن کشو

هی من آدمکارو بهم دیگه میچسبونم هی میآی از هم جداشون میکنی

بدون شرح!!! 
طرز جدید نشستن
برچسب:
نویسنده: مامانش
من هروقت می خواستم از دندونه ریحانه عکس بگیرم نمیذاشت تا اینکه چند روز پیش که رفته بودیم خونه مادر جونی ریحان زهرا جون پشت سر هم از ریحانه عکس میگرفت
وقتی داشتیم به عکساش نگاه میکردیم دیدم از دندون ریحان هم عکس افتاده 
این عکسارو میذارم تا خاله سودی هم ببینه دندونای ریحان عسلی مارو


ریحانه و دندوناش 


برچسب:
نویسنده: مامانش

این پستو تقدیم میکنم به زهرا جون (دختر عمه ریحانه) اول بخاطر اینکه خیلی دوست داشتنیه و خوش اخلاق و مهربون دوم بخاطر اینکه هر وقت اومده پیش ریحان یه عالمه واسش کادو آورده
![]()
ریحانه و زهرا





برچسب:
نویسنده: مامانش

دیروز حوالی ساعت 3 بعدازظهر بود که بابایی
زنگ زد واسه افطار چه چیزایی لازم داری تهیه کنم منم تعجب کردم من همه چیز دارم و چطور شده ک بابایی میگه هرچی میخوای بگو من بخرم بیارم
منم گفتم
مرسی چیزی کم ندارم همه چیز خونه هست تا اینکه بابا گفت مگه قرار نیست امشب آبجینا (عمه ریحان) واسه افطاری بیآن خونمون من هم که بی خبر از همه جا گفتم نمیدونم
کسی چیزی به من نگفته پریشب که رفته بودیم خونه آقا یحیی (عموی ریحان ) انگاری گفتن همین جوری میآیم چون من بچه کوچیک دارم نمیخوایم که تو زحمت بیفتید که من نشنیده بودم
خلاصه اینکه منم یه لیست دادم به باباییی که تهیه کنن و واسه افطاری تدارک ببینیم
همینجا از زن عمو لیلا تشکر میکنم که همه ی زحمتهای آشپزی
به عهده ی ایشون بود همونطور که گفته بودم ریحانی اصلا بغل کسی نمیره و همش چسبیده بودبه من و منم دیگه نتونستم به همه ی کارام برسم
افطارمون:نون و پنیر
_حلوا شکری _خرما _سالاد الویه
شاممون:سوپ_ کوکو ماکارونی _برنج و کباب
ریحان سر سفره افطار


آخر شب ریحانه یه یک ساعتی خوابید
و اینجا تازه بیدار شده اونی که شال سرشه عطیه جونه دختر عموی ریحان این فسقلی خانم هم عسله آخرین نوه دختری از طرف خونواده پدری قبل از ریحان عسلی ما

زن عمو لیلا به همراه شوشو و عسل جونشون

برچسب:
نویسنده: مامانش
دیشب 90/05/16 بابایی داشت هندونه میخورد
شما هم داشتی واسه خودت بازی میکردی تا باباییو با هندونه دیدی خودتو با چهار دستو پا رسوندی به بابایی تا از خوردن هندونه
بی نصیب نباشی ای شکموی
مامان


باباییی اول با قاشق هندونه میداد بهت اما تو که قانع نبودی همه رومیخواستی پس مجبور ...........

بدون شرح!!!!!!!!!!!! 

برچسب:
نویسنده: مامانش

ریحانه جون یه زن عمو داره که خیلی شیرینو دوست داشتنیه
چند وقتیکه زن عمو اکرم مریض احواله
و کمردرد شدید داره طوریکه نمیتونه حتی از سر جاش بلند بشه طفلی حتی نتونست به مهمونی مادر جونی هم بیاد اینجور موقع ها که میشد دورهم که جمع میشدیم به خاطر شیرین
کاریهایی که اکرم خانم انجام میداد کلی میخندیدیم
حسابی گل سرسبد محافلمونه 
تا دیشب که ما تونستیم بریم اکرم جونو ببینیم اکرم خانمی که همیشه لبخند به لب بود
یه جا خوابیده بود ونمیتونست تکون بخوره میگفت دکترها میگن دیسک کمر داری یا باید عمل بشی یا همیشه تحته نظر .........
خدایا به حق این ماه همه ی مریضارو شفا بده یعنی میشه یه روزی بشه که دیگه هیچ بیمارستانی مریض نداشته باشه الهی به امید اون روز

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام به همه ی دوستان خوبم
چند وقته پیش از بابایی
خواستم پرینترو برام بیاره خونه تا بتونم عکسای آتلیتو اسکن کنم
بابایی هم میگفت کار داشتم وقت نکردم یا یادم رفت و نمی آورد خلاصه هرروز یه چیزی میگفت تا بالاخره بعداز این همه گفتنه من بالاخره پرینترو برام آورد و من هم عکساتو اسکن کردم و وقتی کارم تموم شد گفتم دیگه لازم ندارم میتونی ببری اما مگه میبره نه اون موقع که نمی آورد نه حالا که میبره ..... تا الان که شده اسباب بازی ریحان عسلیم الان هم که دیگه چهاردستو پا میری
هی میآی سروقته پرینترو باهاش بازی میکنیو کلی باهاش ذوق میکنی
تازگیها هم یاد گرفتی هر چیزیو بگیری و بایستی 



برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام
خیلی وقت بود که میخواستم عکس خاله های ریحان رو بذارم یا وقت نمیشد یا یادم میرفت این اواخر هم که یادم بود اینترنت سرعتش خیلی پایین بود تا دیروز که خاله سودی یادآوری کرد ریحانه 3تا خاله مهربون داره خاله ستاره سودابه و ستایش عکس ستایش تو پست عکس های آتلیه ریحان هست
حالا میخوام عکس خاله سودی بذارم خاله سودی عید اومده بود پیشه ما من نتونستم زیاد جایی ببرمش بخاطر اینکه ریحان اون موقع 3 ماهه بود و شبها تا دیر وقت بیدار بود و روزا هم میخوابید منم تا دیر وقت باید میخوابیدم تا شب که دوباره بتونم باهاش بیدار باشم سودابه جان ببخشید اگه نتونستم خوب بهت برسم
![]()

خاله سودی آماده شده بود که بره فرودگاه ریحان هم خواب بود خاله سودی هم میگفت کاشکی ریحان بیدار بود میشد باهاش آخرین عکسمو بگیرم که ریحانه تو اون لحظه غیر منتظره بیدار شدو خاله سودی تونست باهاش عکس بگیره
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام به همه ی دوستای عزیزم
دیشب که داشتیم میرفتیم خونه مادر جون
ریحان بابایی ریحانو بغل کرد و زودتر از من از خونه بیرون اومد منم دنبال بابایی یکم عقب تر بیرون اومدم تا رسیدیم تو حیاط ریحان هی نق زد که بیاد بغله من منم که وسایل دستم بود ریحانو از بابایی نگرفتم همینکه بابایی خواست از در بیرون بره همچین گریه کرد
که نگو طفلی بابایی بدجور ناراحت شد
وقتی دید که ریحان نمیخواد بغلش باشه
ریحانه خیلی به من وابستست
من نمیدونم باید چیکار کنم
وقتی مهمونی میریم که اصلا بغله کسی نمیره باید من پیشش باشم تا بازی کنه وگرنه تا میذارم زمین حالا که چهاردستو پا میره میاد دنبالم
وقتی هم میشینم که فیلم ببینم یا هر کاره دیگه ایی انجام بدم میذارم کنارم زود خودشو میندازه تو بغلم حسابی کلافم نمیدونم باید چیکار کنم
برچسب:
نویسنده: مامانش
من نمیدونم اینترنته من اینجوریه یا واسه همه کم سرعت شده الان یه چند روزه که تا مطلبمو مینویسم میخوام ارسال کنم ارسال نمیشه و خیلی طول میکشه منم دیگه حوصلم نمیشد و بیخیال میشدم
این مطلب برمیگرده به روز 5شنبه روزی که عمه
و عموی ریحان از تهران اومدن طبق قرار که مادر جون همه رو واسه افطاری دعوت کرده بود قرار بود جمعه همه همدیگرو ببینیم که ساعت 6 بود که زهرا
دختر عمه ی ریحان زنگ زد پس کی میاید منم گفتم آخه قراره فردا بیاییم دیگه گفتن نه ما میخوایییم ریحانو زودتر ببینیم
دیگه به قول بابایی که میگفت
بهشون بگو ما میخواستیم فردا بیایم حالا که شما اصرار کردید امروزم میایم
منم زودی ریحانو آماده کردمو رفتیم
![]()

ریحانه قند عسل من 

ریحانه علاوه براینکه یه چند روزیکه کم کم داره چهار دستو پا میره اینروزا خودشو آویزون وسایل هم میکنه که بلند شه

برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام به همه ی دوستای گلم
یکی از خوبیهای ماه رمضان صله رحمه که من خیلی دوست دارم
دیشب90/05/14 افطاری خونه مادر جون(پدری)
ریحان دعوت بودیم عموها زن عموها و بچه ها خلاصه اینکه همه دور هم
بودیم
![]()

ریحانه قبل از رفتن به مهمونی


برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام به همگی
امیدوارم طاعاتو عباداتتون مورد قبول پروردگار باشه دوستای گلم مارو هم موقع دعا کردن از یاد نبرید
امروز ریحانه رو گذاشتم تو پارک بازیش که بازی کنه و خودمم برم سروقت درست کردن غذا
برای افطار این خانم خانومای ما دیگه حسابی بلا شده
تا رفتم تو آشپزخونه
تا به کارام برسم دیدم بله .............

تونلی رو که باید به حالت چهار دستو پا از زیرش رد بشه انداخته روی خودشو داره بازی میکنه

قوربون پاهای کوچولوت بشم من 
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام به همگی
عزیزم این روزا که دیگه داری چهار دستو پا میری خیلی بلا شدی
مامانی همش میخوای بری و به هرچیزی دست بزنی قوربون اون دستای کوچولوت بشم من 
الان که دارم این مطلبو مینویسم خوابیدی
چطوری اونم از روی شکم هیچوقت اینجوری نمیخوابیدی یعنی نمیتونستی اما الان یه چند روزیه که میبینم که یاد گرفتی روی شکمم بخوابی
اینقدر این صحنه واسم جالب بود که ازت عکس گرفتم
نازنینم
![]()


برچسب:
نویسنده: مامانش
عزیزم امسال اولین سالی هست که سر سفره افطار تو پیش مایی
چه افطاری بود همش من و بابایی چشممون به تو بود و کلی به کارای تو می خندیدیم
یکم من تورو نگه میداشتم بابایی غذا میخورد و......... آخر سر هم که هردو خسته شدیم یه تیکه نون دادیم دستت تا سرگرم بشی و بالاخره بتونیم افطار کنیم
ولی هرچی بود با سالهای دیگه خیلی خیلی متفاوت بود با توبودن خیلی خوبه ریحان عسلیم


تا گذاشتمت سر سفره زودی تغییر جهت دادی


برچسب:
نویسنده: مامانش
هر روز که میگذره چیزای جدید بیشتری انجام میدی گاهی به خودم میگم حالا خوبه دختری پسر بودی من باید چیکار میکردم از دسته شیطونیات
این عکسارو سر بزنگاه ازت گرفتم همین امروزو فرداست که دیگه چهار دستو پا رو درستو حسابی بری باید خیلی خیلی مواظبت باشم
![]()

خودتو کشون کشون رسونده بودی به میز که .........

دست بزنی به این انگورا و بعد بذاری دهنت و.... 
برچسب:
نویسنده: مامانش
سلام به همه ی دوستان خوبم
آمد رمضان و مقدمش بوسیدم . در رهگذرش طبق طبق گل چیدم . من با چه زبان شکر بگویم که به چشم . یکبار دگر ماه خدا را دیدم

امسال ماه رمضان واسه من و بابایی
رنگ دیگه ایی داره آخه ما یه فرشته کوچولورو
پیشمون داریم من دیروز 90/05/10 روزه گرفتم ببینم میتونم روزه بگیرم که خدارو شکر تونستم تحمل کنم و امسال می خوام تو این مهمانی بزرگ شرکت کنم و از الطاف خدای مهربون بی دریغ نباشم
پارسال که ریحانه رو 6 ماهه باردار بودم ولی امسال ریحانه رو در
آغوشم دارم
![]()
من از امروز ختم قرآنمو
شروع کردم اما مگه ریحان عسلی گذاشت با توجه کافی و کامل به آیه ها قرآن بخونم
اینا نمونه هایی از شیطونی های نازنینمه
ببخشید اگه عکسام کیفیته خوبی نداره با دوربین موبایلم عکس گرفتم دوربینم شارژ باطریش تموم شده بود و منم یادم رفته بود شارژ کنم


همینطور که من قرآن می خوندم با جلد کتاب قرآنم بازی میکرد

برچسب:
نویسنده: مامانش